امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

مسافری از بهشت

...

عزیزدل مامان این عکس ها مربوط به سه ماهگی شماست.قربون پسرکم برم که انقدر ناز و دوست داشتنیه.خدایا هیچ بنده ای رو از داشتن چنین نعمتی محروم نکن.آمین   ...
10 دی 1392

امیرعلی و خرسی موزیکال

یکی دیگه از عروسک های مورد علاقه فندق ما این خرسی مهربونه که امیرعلی با دیدنش کلی هیجان زده می شه و دست و پا می زنه.این هم امیر علی و خرسی به روایت تصویر...   این خرسی خیلی خوشمزه به نظر میاد... بهتره اول از گوشهاش شروع کنم... چه دستهای خوشمزه ای داره این خرسی من... مامانی لطفا ازم عکس نگیر،اجازه بده کارمو بکنم... حالا برم سراغ پاهاش... اونقدر هم که فکر می کردم خوشمزه نبود... دستهای خودم خیلی خوشمزه تره!! ...
10 دی 1392

ختنه کردن امیرعلی عزیزم

امروز شنبه 13/7/92 امیرعلی عزیزم توسط خانم دکتر سهیلا پرتو ختنه شد.پسرکم به همراه بابایی،مادرجون و پدرجونش رفتن مطب خانم دکتر،من طاقت نداشتم بی تابی پسرم رو ببینم به همین خاطر همراهشون نرفتم. خانه موندم و برای پسرک عزیزم دعا کردم.حدود ساعت 7 عصر بود که برگشتن خانه، وقتی رسیدن پسرکم داشت گریه می کرد.انقدر گریش شدید بود که لب پایینش می لرزید.من هم پا به پاش گریه می کردم، دلم می خواست می تونستم آرومش کنم اما هیچ جوره آروم نمی شد.حتی شیر هم نمی خورد.بالاخره بعد از مدتی قدری آروم شد.شب اول شب سختی بود، هربار که عزیز دلم می خواست ... کنه کلی گریه می کرد. آخرشب قدری شیر خورد و بعد قطره استامینوفن که دکتر داده بود بهش دادیم و خوابید، اما نمی تو...
10 دی 1392

شازده کوچولوی ما سه ماهه شد

پنج شنبه 28/9 عزیزدل مامان سه ماهش تمام شد و وارد چهار ماه شد.عزیزدل مامان روز به روز خواستنی تر و دوست داشتنی تر می شی.روزها به سرعت سپری می شن و شما بزرگتر می شی،توانایی هات بیشتر می شه و هر روز بیشتر از قبل خودتو تو دل مامان و بابا جا می کنی. عشق مامان تازگی ها دائما دستت رو می خوری،خیلی هم بامزه این کارو می کنی.موقع خوردن هم کلی از خودت صدا درمیاری،انگار داری یه خوردنی خیلی خوشمزه می خوری و ملچ و ملوچ می کنی. وقتی بغلت می کنم با دستهات منو می گیری.موقع شیر خوردن هم با اون دستای خوشگل و کوچولوت دستهای مامانی رو می گیری. وقتی هم عروسکهات رو می گذارم تو بغلت می گیریشون.مامانی قربون اون دستهای ناز و تپلیت بره نفسم. مدتیه که آب...
10 دی 1392

شازده کوچولوی ما یک ماهه شد

عزیز دل مامان اتفاقاتی که تو این یک ماه افتاده رو برات می نویسم، حتما وقتی بزرگ شدی و تونستی مطالب وبلاگت رو بخونی برات جالب خواهد بود. وقتی شما به دنیا اومدی مادرجون اومدن خانه ما و 10روز پیش ما موندن.شبها خیلی بی تابی می کردی و دائم گریه می کردی.وقتی گریه می کردی من و بابایی دست و پامون رو گم می کردیم و نمی دونستیم چه جوری باید آرومت کنیم.تو این شرایط مادرجون خیلی بهمون کمک می کردن. سومین روز تولدت هم به همراه مادرجون و بابایی رفتین بیمارستان لاله که توسط متخصص اطفال بیمارستان، دکتر صالح پور معاینه بشی.آقای دکتر گفته بود کمی زردی داری و اگر بیشتر شد آزمایش بدی!! به نظر من بعد از گذشت چندروز شما زردتر شدی اما مادرجون می گفت شما زرد نیستی....
10 دی 1392

شازده کوچولوی ما دوماهه شد

 نفس مامان شصت روز از با هم بودنمون می گذره.حضور گرمت به زندگی من و بابایی رنگ و بوی تازه ای داده. پسرکم روز به روز بزرگتر میشی و هر روز با یه کار تازه مامانی و بابایی رو ذوق زده می کنی. الان تقریبا گردنت رو نگه می داری و با کنجکاوی و دقت زیاد به اطرافت نگاه می کنی.  وقتی مادرجون و پدرجون بهمون تلفن می زنن و با شما صحبت می کنن کاملا واکنش نشون می دی و شروع به دست و پا زدن و سر و صدا می کنی. دائما به لوستر و هرچیز نورانی که اطرافت باشه نگاه می کنی. بابایی میگه پسرم قراره وزیر نیرو بشه وقتی زبونم رو بهت نشون می دم شما هم از من تقلید می کنی و زبونت رو درمیاری.البته عادت خوبی نیست اما خیلی بامزست... متاسفانه هنوز دل دردهات ا...
10 دی 1392

وقتی مادر میشی...

وقتی مادر میشی دنیات عجیب و غریب میشه ... وقتی مادر میشی دنیات کوچیک میشه ... دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی ...دنیات میشه عروسک های شاد و رنگارنگ... دنیات میشه رنگها ...دنیات میشه کتابهای شعر و قصه... دنیات میشه کودکت ...با کودکت شیر میخوری ...با کودکت چهار دست وپا میری ...با کودکت صداهای کودکانه درمیاری ...با کودکت می خوابی و بیدار میشی...با گریه های کودکت گریه می کنی و با خنده هاش می خندی... با کودکت رشد میکنی ... بزرگ میشی ...اینقدر بزرگ که همه می فهمند مادری...
8 دی 1392